تبليغاتX
پلاك 10
درباره همه چیز
 نظر چرا نمی کنی...
خدا اگر کند نگاه

دو چشم دل رها شود

ز این همه نهان گری

درون بری

و شایدم ز عشوه های دیگری

.

.

.

|+| نوشته شده توسط لیلی صدر در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388  |
 

آی دوزخ سفران گاه دریغ آمده است

سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است

طعمه ی تلخ حجیمید گلوگیر شدید

چرک زخمید- که کوفه است- سرازیر شدید

فوج فرعونید یا قافله ی قابیلید؟

ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید

ره مبندید که ما کهنه سواریم ای قوم

سر برگشت نداریم، نداریم ای قوم

حلق بر نیزه اگر دوخته شد، باکی نیست

خیمه در خیمه اگر سوخته شد، باکی نیست

خیمه تشنه است، غمی نیست، گلاب آلوده است

سجده بیمار، نه بیمار، شراب آلوده است

آب این بادیه خون است که وانوشد کس

زهر باد آن آب که از دست شما نوشد کس

شعله گر افسرد، خاکستر ما خواهد رفت

تن اگر خفت به صحرا، سر ما خواهد رفت

راه سخت است، اگر سر برود باکی نیست

کاروان با سر رهبر برود باکی نیست

تن به صحرای عطش سوخته، سر بر نیزه

بر نمی گردیم زین دشت، مگر بر نیزه

تشنه می سوزیم با مشک در این خونین دشت

دست می کاریم تا مرد بروید زین دشت

آی دوزخ سفران گاه دریغ آمده است

سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است


شعر از محمد کاظم کاظمی
|+| نوشته شده توسط لیلی صدر در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388  |
 به خیالت که خیالم...
به خیالت که خیالم زخیالت همه شب خواب و خیال است

ز خیالم و ز خاطر دو سه خطی بنوشتم که چنین نیست به خاطر

تو ز خاطر به برونی و درون نیست خیالت که کند شاد روانت که یکی هست به خیالت ز خیالش همه دائم

|+| نوشته شده توسط لیلی صدر در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388  |
 من، تو، زمستان
زمستان كه مي شود

نبودت را بيشتر مي دانم

چرايي اش را نمي دانم!

ولي انگار سرما

زيادي دستانم را ربوده است...

|+| نوشته شده توسط لیلی صدر در شنبه بیست و یکم آذر 1388  |
 روزی که بزرگ شد

-شهر را خوابی سنگین به خود می خواند. چشم ها بسته اند و گوش ها خاموش. بعضی ها خیالشان می شود که بیدارند...

-شنیده بودند که او قرار است بیاید، حج؛ حج واجب بود. خیلی ها از خیلی جاها آمده بودندو اینگونه می گویند که می گفتند «حجه الوداع » است.
-از شیخ کلینى هم روایتی شنیده ام که او بعد از هجرت ده سال در مدینه ماند و حج بجا نیاورد تا آنکه در سال دهم خداوند عالمیان این آیه را فرستاد :
و اذن فى الناس بالحج یا توک رجالا و على کل ضامر یاتین من کل فج عمیق لیشهدوا منافع لهم .
(اى رسول خدا! در میان مردم براى سفر حج ندا در ده و همه را به مراسم حج فراخوان تا مردم پیاده و سواره و از راه دور بسوى تو آیند) پس امر کرد رسول خدا(ص ) مؤ ذنان را که با آواز بلند به مردم اطلاع دهند که رسول خدا(ص ) در این سال به حج مى رود.

-سفر حج، آن هم حجه الوداع، که همه مسلمانان از سراسر بلاد اسلامى به جهت حضور شخص پیامبر  شرکت کرده بودند بهترین موقعیت بود.

-مراسم حج که تکام شد؛ آن سال در روز هیجدهم ذى الحجه در صحراى غدیر خم ، ولایت امام على (ع ) و دیگر امامان معصوم شیعه تا قیام حضرت مهدى (ع ) را مطرح شد و از عموم مسلمانان بیعت گرفت ، نام حجه الوداع ، حادثه غدیر خم را در دل ها زنده مى کند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط لیلی صدر در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388  |
 یک فیلم، یک اتفاق
-دیشب از آن شبهایی بود که خواب سراغ چشم ها نمی آمد...

-دیروز چند تایی فیلم یکی از دوستان مرحمت کرده بودند...

-بر حسب علاقه به زبان و اینطور بچه بازی ها رفتم سراغ یکی از دوبله نشده ها...

-فیلم که شروع می شود، ترس تمام وجودم را می گیرد

-به وسط کار که می رسیم مشتاق بدانم که مجازات این آدم ها چیست...

-و تمام که می شود با خودم می گویم مگر تو خدایی که آدم ها را مجازات می کنی یا انتقام می گیری!!!

|+| نوشته شده توسط لیلی صدر در دوشنبه نهم آذر 1388  |
 يك جعبه ايست و چاتايي تايي
گوشي را كه مي گذارم با خودم مي گويم: آدم به اين محمدجواد حرف نمي تونه بزنه! از ديشب تا حالا مدام داره سراغ از قولي مي گيره كه بهش دادم، مدام مي گه كي مي ياي خونه ما؟؟؟

نمي دونم كه چرا تا حالا فكر مي كردم خيلي راحت مي شه از كنار قول دادن به اون گذشت، ولي الان از عمل نكردنم يك كوچولو ناراحتم. قول يك جعبه مداد رنگي، اون هم به يك بچه 3 ساله، آخه چرا بايد اينقدر جدي يا شايد هم ناجدي برام باشه!

به محمد زنگ مي زنم، ساعت از 10 گذشته، ولي اون هنوز بيداره! بهش مي گم: جعبه مدادرنگي هات چطوري باشه؟

 مي گه: يك جعبه ايست و چاتايي تايي

مي گم: خب باشه، بوس.... باي...........لالا.................

مي گه: بوس......... تا صبح لالام پر از ايست و چارتاييه ....

گوشي رو كه مي زارم، دوباره با خودم مي گم: خوش به حالش كه تا صبح لالاش بيست و چهارتاييه!

 


|+| نوشته شده توسط لیلی صدر در یکشنبه یکم آذر 1388  |
 "گیسوان هزار پیچ حوا"
 
این آشفته موی حوا بود که
همچو زنجیری از عشق بر پای آدم شد
و
این آدم بود که در این بافه های
سیاه و مواج زندگی را دیگر گونه تر
از همیشه یافت
آدم به حوا دل باخت
و
حوا در خلسه ی نقره ی زندگی،
نان ، شراب، عشق و خشم را تجربه کرد
و
این چنین بود که پای آدمیان تا
همواره به گل عشق فروشد
|+| نوشته شده توسط لیلی صدر در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 کمی ابری
روزگارم ابری ست

آسمانم همه ابر است و پر از باران است

لیک بادی به میان نیست که این ابر دلم

بزند بر در و دیوار و به بارش دارد

.

.

.

|+| نوشته شده توسط لیلی صدر در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 
دیده درمانده از دیدن شده

دیدن و نادیدنش یکسان شده

.

.

.

|+| نوشته شده توسط لیلی صدر در شنبه بیست و سوم آبان 1388  |
 
 
بالا